به خط است این نمایان گشته از طرف بناگوشش


که شد گرد یتیمی سایه افکن درگوشش

ز طبل باز گشت حشر هوشش برنمی گردد


می آشامی که سازد گردش چشم تو مدهوشش

در آن محفل که شمع آن روی حیرت آفرین باشد


سپند از جای خود برخاستن گردد فراموشش

بهر کس بگذری چون شمع با آن قامت رعنا


نمی آید به هم تا حشر چون محراب آغوشش

کدامین قلب را از جلوه مستانه برهم زد؟


که کاکل می کشد دست نوازش باز بردوشش

به حرف عاشق سرگشته از تمکین نپردازد


مگر قلاب خط این پنبه بیرون آرد از گوشش

کسی کز جلوه مستانه اوبی خبر گردد


به دیوان قیامت آورند از خاک بادوشش

صباحت بیش ازین در مشرق امکان نمی باشد


که از آب گهر شد بی صفا شیرین بناگوشش

عیار گفتگوی او نمی دانم ،همین دانم


که در فریاد آرد بوسه را لبهای خاموشش

به تمکین خرد بی تابی عاشق نمی سازد


من و آن می که خم را پایکوبان می کند جوشش

ز وصل آن دهن بردار صائب کام پیش از خط


که پی گم می کند در دور خط سرچشمه نوشش